نویسه جدید وبلاگ
اين هم شعري زيبا از سرکار خانم سودابه مهيجي:
هر چه پنهان تر شود در کنج غم هاي خودش
باز او پيداست از چشمان رسواي خودش
انعکاس من در او آيينه بر پا کرده و
مي نشيند گوشه اي محو تماشاي خودش !
يوسفِ اين قصه از کنعانِ شوقي ديگر است
سر نمي پيچد گمانم از زليخاي خودش
صبر کن بگذار ترديد از پي ترديدو بعد
گم شود در حسرت امروز و فرداي خودش
آه ! اوکه در مسير هر چه " آدم " دور شد
باز اما مي رسد روزي به حوّاي خودش
رو به فردا در نبند اي کلبه ي احزان من !
عشق روزي باز خواهد گشت با پاي خودش...
